تبليغاتX
هم نوا

هم نوا

به تو می اندیشم.........

دلم خیلی تنگه خیلی دلم گرفته....

همیشه میگفتیم به کارای دیگه برسیم واسه ما وقت زیاده اما واسه ما وقت کم بود دیدی گفتم کارا مهم نیست تو مهمی...

 

 

پ.ن:نظرات تایید نمی شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

بارونی ام

دلم یه جای دنج وساکت میخواد با یه عالمه بارون

باید یه فکری بکنم اینجوری مسیرم درست نیست بنیادش شله....

واسه الیا نوشت:امروز با باربی هات بازی میکردی یه کوچولو تو بازی ات دخالت کردم از اتاق بیرونم کردی همه بهم خندیدند...وروجک کوچولو امروز خودتو با من قد میگرفتی میخواستی بدونی چقدر مونده هم قد من بشی عجله داری بزرگ بشی...

نمیدونی بزرگ شدن دردسرهای بزرگتری داره بزرگ شدن سخته درد داره خیلی درد داره بزرگ شدن فقط قد کشیدن نیست ...............یه روزی خودت تجربه های ما رو بدست میاری وتوام شاید قضاوتت همین باشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط قاصدك  | 

نیستی

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

به همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ...

گرما زده می شوم ، تو را کم دارم

سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ...

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

چه مصیبتی می شود وزش باد

دلم برای موهایت هم تنگ شده...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم

(وبلاگ میکسوار زندگی)

واسه الیا نوشت:امروز واست با کاغذ یه کاردستی درست کردم کاغذ رو چند بار تا زدم بعد شکل یه ادم کشیدم وقیچیش کردم و شد ۴تا ادم که دست همو گرفتن خیلی خوشت اومد ورفتی رنگش کنی....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

واسه الی جون

می خواستم چند تا از وبلاگ هامو حذف کنم وفقط دوتاشو نگه دارم اما منصرف شدم

این وبلاگ رو به عشق الیا درست کردم و واسه خودش ادامه میدم هرچندمطالب هیچ ربطی به اون وسنش ندارن اما وقتی یه روزی همسن الان من بشه بهش میدم که با دنیای دیوونگی های من اشنا بشه

نمیدونم اما دلم میخواد ادامه بدم

واسه اینده نوشت:الیا نمیدونم یه روزی میرسه که اینا رو ببینی یا نه اما اگه اونروز رسیده وداری میخونیش  خواستم بگم نگران نباش اگه نمیفهمیشون اینا دیوونگی های منن که خودم فقط میفهممشون و............

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

دختر

رخساره

 كارگردان: امير قويدل

 استاد فرزام :ـاصلا مي دوني چرا ميگم دختر و اسمت رو صدا نمي كنم؟

 وقتي آدم مي گه دختر يعني

جواني،شادبي،عشق،رايحه اي كه باد بهارم از اون خاليه،چشم هاي سحر انگيز

،گيسواني كه آدم رو به

 ياد گندمزارهاي بارون خورده مي اندازه.دختر يعني هنوز زندگي ،هنوز اميد ،چيزهاي

 زيبايي كه گوشه

كنار زندگي پيدا ميشه. گاهي فكر مي كنم اگر يه دختر داشتم الان هم سن و سال

 هاي تو بود ولي

نمي دونم چرا نميتونم بهت بگم دخترم! شايد به اين خاطر كه اگر بگم دخترم فقط يه

 

حس خوب مي مونه و اگربگم دختر هزاران حس زيبا.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

بمون

کاشکه تو رو

سرنوشت ازم نگیره

میترسه دلم

بعد رفتنت بمیره

اگه خاطره هام یادم میارن

تو رو

لااقل از تو خاطره هام نرو

کی مثل من

واسه تو

قلب شکستش میزنه

آخه کی

واسه تو

مثله منه؟

بمون

دل من فقط به بودنت خوشه

منو فکر رفتن تو میکشه

لحظه هام تباهه بی تو

زندگیم سیاهه بی تو

نمیتونم

بمون

دل من فقط به بودنت خوشه

منو فکر رفتنه تو میکشه

لحظه هام تباهه بی تو

زندگیم سیاهه بی تو

نمیتونم

کاشکه تو رو

سرنوشت ازم نگیره

میترسه دلم

بعد رفتنت بمیره

اگه خاطره هام یادم میارن

تو رو

لا اقل از تو خاطره هام نرو

کی مثل من

واسه تو

قلب شکستش میزنه

آخه کی

واسه تو

مثله منه؟

بمون

دل من فقط به بودنت خوشه

منو فکر رفتنه تو میکشه

لحظه هام تباهه بی تو

زندگیم سیاهه بی تو

نمیتونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

برو! وقت رفتنه!

محبوبم

سرانجام سهم تو رفتن شد و سهم من ماندن !

سهم من از عشق

رویای دل انگیز بودنت شد و پرواز در خیال تو

ولی حال به همین رویای شیرین قانعم !

برو و نگذار نگاه معصوم و مهربانت

حلاوت این رویا را به تلخی بدل کند . . .

من به همین رویای شیرین قانعم !

به رویایی که با گذراندن آن از ذهن و قلب

عطری دل انگیز تمام وجودم را پر می کند !

آرامشی عجیب در درونم موج میزند !

عزیز دلم

یاد تو را به آن روز که اولین بار دیدمت خلاصه می کنم

و روزهای تنهایی و بی مهری را خط میزنم

تا همچنان در ذهنم نجیب و مغرور جلوه کنی

همان گونه که همیشه بودی و هستی و خواهی بود

نمی خواهم برایت از تنهایی هایم بگویم . . .

از چشمان همیشه منتظرم . . .

از بی قراری هایم . . .

از گریه های شبانه ام درکنج عزلت و غم . . .

امید روزی که دوباره بودنت

دوباره دیدنت

و لمس دوباره ات

را به نظاره بنشینم

مرا کافیست برای ادامه عشقم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

شعری به نام تو ، اما بدون تو

از شاعری غریب ، تنها ، بدون تو

خوبی ؟، سلامتی؟، آغوش خاطره ؟

دلتنگ و خسته ام ، زیبا ، بدون تو

این شهر لعنتی ، درکم نمی کند

این مردم ِ بد ِ ، رسوا ، بدون تو

آنجا چه می کنی ، تنها بدون من

اینجا ، چه می کشم ، تنها بدون تو

شکل ِغم ِفروغ ، آغاز فصل سرد

معنی نمی دهد ، سرما ، بدون تو !

شاید این زمستون... شاید بارون ... شاید برفای امسال... اینطوری سپری بشه وشاید هرسال از این به بعد اینطوری سپری بشه.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب

دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت

عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط قاصدك  | 

سخنانی از دکتر علی شریعتی

دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي داردکسي که تورا دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است. زندگي يعني اين.

در نهان، به آناني دل ميبنديم که دوستمان ندارند و در آشکارا
از آناني که دوستمان دارند غافليم، شايد اين است دليل تنهايي ما....

بگذار تا شيطنت عشق ,چشمان تو را بر عريانهاي خويش بگشايد. هر چند حاصلي جز رنج وپريشاني نداشته باشد,اما كوري را هر گز به خاطر ارامشش تحمل مكن !....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط قاصدك  | 

......

*منو حالا نوازش کن،که این فرصت نره از دست

 

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست...

 

منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم

 

اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

 

هنوزم میشه عاشق موند،تو باشی کار سختی نیست

 

بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست!!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

بدجوری دل تنگم

هیچ کس با من نیست

مانده ام تا به چه اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایی

در قفس می خوانم

چه غریبانه شبی است

شب تنهایی من . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط قاصدك  | 

با نوایی هم اهنگ باران

شبی دور از تو اما با تو تا صبح

در ان دوران شیرین ره سپردم

تورا با خود به انجاها که یک عمر

غمت جان مرا می برد بردم

هزاران بار دستت را به گرمی

به روی سینه تنگم فشردم

وفاهای تو را یک یک ستودم

خطاهای تو را ده ده شمردم

ز حد بگذشت چون خودکامگی هات

صفای خویش را افسوس خوردم

به چشم خویشتن دیدی در این عشق؟

تو در من زیستی من در تو مردم

((فریدون مشیری))

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

تماس

این پست مخاطب خاص دارد.

مخاطب  خاص لطفا باهام تماس بگیر دارم دیوونه میشم...تروخدا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

همینطوری

 
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زنده گی نشستم...

شاملو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

4

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir           
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

واسه چشمای تو

ای چراغ هر بهانه ، از تو روشن از تو روشن
ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من

من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه

باز میایم که مثل هر روز برامون دونه بپاشی
من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی

همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام

عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون سرخ گونه های عاشق

شعر من رنگ چشاته ، رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم ، رنگ زرد کهربایی

من و گنجشکای خونه ، دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه

من و گنجشکای خونه ، دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

خدایا

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
ت
و هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی

تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم


ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم

تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط قاصدك  | 

یک عاشقانه ارام

جمله هایی از کتاب یک عاشقانه ارام نوشته ی نادر ابراهیمی...

-عشق به دیگری ضرورت نیست حادثه است/عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت وحادثه...

-عاشق زمزمه میکند فریاد نمیکشد.

-سن مشکل عشق نیست.

-عاشقان هرگزتنها نخواهندماند.

-خداوند پیش ازانکه انسان رابیافریند عشق را افرید.

-عاشق ارام وبه زمزمه میخواند.

-عاشق بهانه نمیگیرد.

-عاشق نق نمیزند.

-عاششق درباب زندگی سخت نمیگیرد.

-عاشق جدیست اما عبوس نیست.

-برای عاشق زمان وجود ندارد تا حضورش باعث شودکه دیر به قرارگاه برسد.

-عاشق تکدی نمیکند.

-عاشق حقارت روح را تقبل نمیکند.

-عاشق تن به اعتیاد نمیدهد.

-عاشق سرشار است از سلامت روح وایمان.

-عاشق شب رابخاطر شب بودنش دوست دارد.

-عشق اوج خواستن است.

-عشق خطرناک است نه عاشق.

-ادبیات نوع ناب زندگیست انسان تا درد نکشیده باشد نمیتواند درد را بنویسد...

پ.ن:http://www.1day.blogfa .comکافه شیشه ای بروز شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط قاصدك  | 

من بازم اومدم

این شعری که الان مینویسم رو از وبلاگ دوست خوبم ستاره >وبلاگی به نام: ازتوتنها همین<کپی کردم(اخه خیلی دوسش دارم وبه احساسم میخوردشعرش) امیدوارم ازم ناراحت نشه...

امشب دلم میخواهد

به کسی بگویم"" دوستت دارم.""

تو نهراس و آنکس باش.

بگذار با هر آنچه در توان دارم

همین امشب به تو ثابت کنم که دوستت دارم.

بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی کنم که

لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند.

بگذار همچون معشوقی که برای وصال معشوقش

جان میدهد برایت جان دهم.

بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم

و تو را ستایش کنم.

بگذار در تاریکی به تو لبخند بزنم.

نگذار زمان از دستم برود

و تو را درنیابم.

میخواهم بیندیشی که همین امشب

غیر از من کسی دیوانه تو نیست

هرچند که جاهلانه فکری باشد.

کمی بیشتر با من

و همین امشب بگذار خیال کنم

که جز تو کسی نیست.

همین یک امشب را بگذار نقش بازی کنم.

نقش حقیقت را.

همان که دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین کرده ام

 

با تشکرازستاره عزیز مدیروبلاگهای سالهای بلند من بی تو  وازتوتنها همین...

پ.ن:بعد از مدتها برگشتم.

پ.ن۲:سال نو مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط قاصدك  |